۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

دولت و فرزانگی ...

دولت و فرزانگی ...

 
فقط یک ساعت از زندگی‌ات باقی مانده‌است.


فقط یک ساعت از زندگی‌ات باقی مانده‌است.


فقط یک ساعت از زندگی‌ات باقی مانده‌است.


فقط یک ساعت از زندگی‌ات باقی مانده‌است.


یادتان می‌آید؟ نگویید که «حکایت دولت و فرزانگی» را فراموش کرده‌اید. کتاب کوچکی، به بزرگی هزاران رؤیا. اگر داستان جملات بالا را یادتان نیست، همین حالا به کتاب برگردید و آن را پیدا کنید و بخوانید. مطمئنم تا تمام کردن کتاب، از آغاز تا پایان، زمینش نخواهید گذاشت.


پس از ماجرای جملات بالا، درس دولت‌مرد را به یاد دارید؟


«در آینده هرگاه با مشکلی مواجه می‌شوی، و راه دولت آکنده از موانع است، این تهدید را به یاد بیاور. به خاطرت بیاور که مشکلی که با آن روبه‌رو هستی همان‌قدر به تو نامربوط است که این تهدید. شاید این کار به نظرت واقع‌بینانه نیاید؛ چون تویی که باید با مشکل دست و پنجه نرم کنی. اما لازم نیست اضطراب آن را بر شانه‌هایت حمل کنی. با بگذاری مشکل آن‌قدر مهم شود که به تو ضربه بزند ... سفر شاید پیش از رسیدن به تسلط، دراز و دشوار باشد؛ اما هرگز از آن دست نکش. به تو قول می‌دهم که ارزشش را خواهد داشت. روزی خواهی آموخت که تسلط بر تقدیرت و جامه‌ی عمل پوشاندن به رؤیاهایت هدف غایی زندگی است. مابقی بی‌اهمیت است»


دلم می‌خواهد تمام کتاب را در این‌جا نقل کنم. این کتاب، و ده‌ها کتاب و صدها مطلب این وبلاگ و مطالب دیگر را، برای این نخوانده‌ایم که یادمان برود. که خودمان را به دست حادثه‌ها بسپاریم. «نگذار ترس هدایت‌گر تو باشد. ترس بدترین دشمن توست. برادر تردید است. بی‌باک و جسور باش ...»


همین حالا، به سراغ این کتاب بروید.


شاد باشید!



هیچ نظری موجود نیست: